المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

697

مروج الذهب ( فارسى )

عثمان نوشت كه ابو ذر مردم را بر ضد تو تحريك مىكند و بيم دارم آنها را بقيام بر ضد تو وادارد اگر با اين مردم كار دارى بايد او را احضار كنى ، و عثمان به دو نوشت كه ابو ذر را بفرستد معاويه او را بر شترى كه جهاز چوبين داشت روانه كرد و پنج تن از سقلابيان را همراه او كرد كه پيوسته شتر ميراندند تا بمدينه رسيدند و رانهايش پوست انداخته بود و نزديك مرگ بود به دو گفتند « از اين محنت خواهى مرد » گفت « هرگز ! من نخواهم مرد تا تبعيد شوم » و حوادثى را كه براى او رخ ميداد و كسى كه بايد او را دفن كند ياد كرد . عثمان چند روزى او را در خانه‌اش نكو داشت آنگاه پيش عثمان آمد و دو زانو نشست چيزها گفت و خبر معروف را درباره پسران ابى العاص ياد كرد كه وقتى بسى تن برسند بندگان خدا را بنده خود كنند . اين خبر را بتفصيل نقل كرد و سخن بسيار گفت همانروز تركه نقد عبد الرحمن بن عوف زهرى را پيش عثمان آورده بودند و كيسه‌ها را ريخته بودند بطوريكه ما بين عثمان و يك مرد ايستاده حايل بود عثمان گفت « اميدوارم عبد الرحمن عاقبت بخير باشد كه او صدقه ميداد و مهماندارى ميكرد و اينها را كه مىبينيد واگذاشت » كعب الاحبار گفت « اى امير المؤمنان راست گفتى » ابو ذر عصا را بلند كرد و بسر كعب زد كه درد خويش را از ياد برده بود و گفت « اى يهودى زاده تو ميگوئى كسى كه مرده و اين مال را بجا گذاشته خير دنيا و آخرت داشته است و در كار خدا گزاف ميگوئى در صورتى كه من از پيمبر صلى الله عليه و سلم شنيدم كه ميگفت « راضى نيستم بميرم و هموزن يك قيراط از من بجا ماند » عثمان به دو گفت « ديگر ترا نبينم » گفت « به مكه ميروم » گفت « نه به خدا » گفت « مرا از خانه خدا كه ميخواهم آنجا عبادت كنم تا بميرم منع ميكنى ؟ » گفت « بله به خدا » گفت « پس بشام ميروم » گفت « نه به خدا » گفت « بصره ! » گفت « نه به خدا ؟ غير از اين شهرها جائى را انتخاب كن » گفت « نه به خدا ! غير از اينجاها كه گفتم انتخاب نمىكنم اگر مرا در خانه هجرتم ميگذاشتى هيچ يك از اين شهرها را نميخواستم بنابر اين مرا هر جا ميخواهى